چه ژستی می گیرد خدا برای عباس(س)!

قديم عشق وحدي آست، با بابس… مسله»… و قاست سكوت است كه سعديش مي ايد.

خودی عشک انگاه در سراپرده عرش می ستد و انگرای را کند که ابوالفضل، عرش و فرش و کبریا و لاهوت و ناسوت و جبروت و ملکوت را توئید توی یک مشک و می وریت همه را یک جا فرم بزید به دختر سه ساله حسین .

अंक दस्ट कुधी श्ष्क बाज मी मांद आज नाक

و حالا نوبت عباس است. زبان به روضه باز می کند که: دختر برادارم! به کاشنم پرخونم نگاه مکن .خجالت می کشم . مشكم را دريدند، دستانم را بريدند، ديده ام را به تير دوكتند، اب را بر زمين ريكتند و … هلا من، سقا، عمو، علمدار، فردن ابوتراب و خاكپاي حسين، تشنه يك قطره اب ديه تو ام. که آن عب دیه، ابروی مرا نجه برائة تا ابدالدهر، تا وکتی خدا هست، تا وھیت حسین هست، تا وھیت وفا هست، تا وھیش عشک هست…

دکمه بازگشت به بالا